مامان خانومی
بچه ام منو تو لباس زنانه گلدار به یاد نمی آره!!!!
از زندگی ساده من
بچه ام منو تو لباس زنانه گلدار به یاد نمی آره!!!!

الان بعد چند ماه اومدم؟؟؟ ببخشید به هر حال. عیدتون مبارک. سال نوتون خوش و خرم و شاد.
این وبلاگ حسابی سوت و کور شده انگار. بس که صاحبش تنبل و بی حال و حوصله است. بعد از اینم معلوم نیست خیلی زود سر بزنم. انگیزه ندارم زیاد.
تو این مدت طولانی که نبودم اتفاقات بد و خوب زیاد افتاد.
اولیش این که یه پا درد تقریبا طولانی و شدید گرفتم. حوالی دی و بهمن. کف پای چپم درد می کرد و باعث شده بود 2 ،3 هفته ای بلنگم حسابی. بعد چند بار که این دکتر و اون دکتر رفتم معلوم شد به خاطر یه مشکل کوچیک تو شست پامه که اسم بیماریشم هست هالگوس والگوس.یه همچین کوفتی!! از 10، 15 سال پیش هم میدونستم اینو ولی خیلی حاد نشده بود مشکلم. دکترم گفت دیریا زود باید جراحی کنم.منم بالاخره تصمیممو گرفتم و 25 بهمن جراحی کردم. یه ماهی هم مرخصی گرفتم که برای شرکت های خصوصی کابوسه. دو هفته پام تو گچ بود و کم کم بهتر شدم. قبل از عید هم یه 4،5 روزی رفتم سر کار.
از همسری هم یه انگشتر طلای خیلی خوشگل عیدی گرفتم. ارزش و قیمت طلا به کنار، برای من بیشتر از همه این ارزش داشت که همسرم که از طلا فروشی ها متنفره و همیشه میگه برق طلا باعث سردردم میشه تنهایی رفته بود بازار طلا فروشها و سه مدل انگشتر واسم پسندیده بود که یکی از دیگری قشنگ تر بودن. یکیشونو خریدیم البته!!!!!![]()
بعدش هم که عید شد. دو روزاول رو رشت موندیم که هم تحویل سال پیش خانواده همسر باشیم هم امسال عید دیدنی های این طرف رو به موقع انجام بدیم. بگذریم که نصف فامیل های نزدیک اصلا تحویل سال رشت نبودن و بقیه عید دیدنی هامون هم ماجرایی شد شنیدنی!!!!!!
روز سوم هم که رفتیم چالوس پیش خانواده من. کلا من و همسرم خانواده های جمع و جوری داریم. خانواده من که خیلی کوچیکه. تو خونه خودمون مامان و بابا و خواهری کوچیکه هستند. یه خواهر بزرگ هم دارم که تو شهری نزدیک چالوس زندگی می کنه. ازدواج کرده و یه پسر کوچولوی خوردنی داره. یه خاله دارم تو چالوس که 2 تا پسراش ازدواج کردن و تهران هستن. 2 تا خاله هم تهران دارم. از بقیه اعضای دور و نزدیک فامیل هم اطلاعی در دست نیست. همین ها رو هم به زور سالی یه بار میشه دید. بس که سر شلوغن همه.
خلاصه عید دیدنی چندانی نداشتیم امسال ولی بهم خوش گذشت. کنار خانواده البته همیشه خوش میگذره.
10 فروردین هم که تولد دو سالگیه نیکداد گلم بود.چون همسری فقط تا 5 نوروز مرخصی داشت تولد چالوس رو گذاشتیم 5ام. کلا تمام جشن هامون رو مجبوریم 2 بار بگیریم. لطفش کمتره ولی به خاطر دوری راه مجبوریم.
جشن خوبی بود.ما بودیم و مامان اینا و خانواده خواهرم و خانواده خاله ام. کلا 11 نفر بودیم به اضافه 3 تا پسر کوچولوی فینگیلی. شام رو بیرون خوردیم بعد اومدیم خونه واسه کیک و کادو. پسرم امسال حسابی لباس کادو گرفت ولی بس که لباساش بزرگن براش باید 2، 3 سال صبر کنه واسه پوشیدنشون!!!!
فردای تولد بابایی برگشت سر کار و من و نیکی 2،3 روزی بیشتر موندیم و بعد برگشتیم. تا اخر عید هم که کسی نیومد خونمون.کلا سوت و کور بود.سیزده بدر هم سه نفری رفتیم ساحل گیسوم. خیلی سرد بود و لباسامون کافی نبود. خیلی زود برگشتیم . کلا دوست دارم تو این روز تو یه جمع شلوغ و شاد باشم که بیشتر خوش بگذره ولی هیچوقت نشده.
فردای سیزده بدر هم تولد نیکی رو تو خونه خودمون گرفتیم با خونواده بابایی. یه کم بی برنامه بودیم و مدیریتمون خوب نبود ولی خوش گذشت.نزدیک 20 نفر بودیم.
دو تا اتفاق بد هم افتاد. نه، 3 تا!!!!!!
یکی اینکه اواخر عید متوجه شدم دستبند گوچی نازنینم که هدیه عروسیم از طرف خواهرم بود و حسابی هم سنگین و گرون بود و همیشه هم باهام بود گم کردم. احتمالا تو جریان عید دیدنی ها و بیرون رفتنهای 2 روز اول عید. چون وقتی می رفتیم چالوس دستم نبود. اینقد براش ناراحتم که حد نداره. تو طلاهای عروسیم اینو از همه بیشتر دوست داشتم. همش به خودم میگم یه جای خونه افتاده یا یه جوری پیداش می کنم. فعلا امیدوارم.
چند روز بعد هم یکی از دندونام شکست.این دندون رو3 ،4 ماه پیش عصب کشی کرده بودم و دقیقا 7 جلسه براش رفتم پیش دکتر و چه دردها کشیدم. 180 تومن هم خرجش شده بود. اینم حیف.
پنجشنبه هفته پیش هم که مجبور بودم بیام سر کار گفتم یه کم دیرتر میرم که نیکی هم پیشم بمونه و بیشتر بخوابه. بس که بعد از عید صبح ها که بیدارش میکنیم قسممون میده که " ترو فه خدا بخوابم" عذاب وجدان می گیرم. همسرم گفته بود آژانس بگیرم و پیاده نرم. منم گفتم چیزیم نیست و مشکلی پیش نمیاد. ولی صبح که داشتیم با نیکی می رفتیم سر خیابون که تاکسی بگیریم از یه پله 15 ، 20 سانتی کنار خیابون در حالیکه نیکی بغلم بود بشدت زمین خوردم. اصلا نفهمیدم چی شد. پام لیز خورد یا تعادلم رو از دست دادم. فقط می دونم به حدی ضربه شدید بود که دوتاییمون پرت شدیم. تمام حواسم به نیکی بود ولی دیدم که به پهلو افتاد روی کیفم و سرش هم از زمین بالاتر بود. خودم روی دوتا پام افتاده بودم و از درد بخودم می پیچیدم. یه راننده تاکسی کمکمون کرد و تا مقصد رسوندمون. واقعا لطف کرد بهم و فوری نیکداد روبغل کرد که چیزیش نشده باشه.
بعد 2روز تحمل درد وحشتناک فهمیدم پام رگ به رگ شده و پینی هم که از جراحی تو پام بود جابجا شده. اینه که الان دوباره پام تو گچه!!!!!!
خلاصه روزای پر ماجرایی داشتم. این انشای طولانی رو هم واسه این نوشتم که بگم زنده ام!!!
هر کی هم تا آخر بخوندش جایزه داره!!!!![]()
حوالی عید ۲ سال پیش بود. نیکداد رو باردار بودم و ماه آخر یه حاملگیه نه چندان سخت ولی با خستگی های بسیار رو میگذروندم. در پایان ماه هشتم بالاخره مدیریت کارخونه رو راضی کردم که بزاره برم مرخصی. مرخصی که نمی دونستم قراره یه ماه باشه یا دو ماه؟ بعدش بازم بزارن بیام سرکار یا نه؟ چقدر استرس کشیدم. چقدر با علی درد دل کردم!
۲۴ اسفند بود. تا مرخصی گرفتم روانه چالوس شدیم. پیش مامان و بابا. یه زن حامله به هیچ چی بیشتر از مادرش نیاز نداره!
تا روز های اول سال بد نبود. کنار خانواده و همسرم خوش میگذشت. با سرگرمی هایی که همیشه با خواهرم داریم. روز چهارم علی مجبور بود برگرده. کارش دوباره شروع شده بود. منم کم کم اوضاع عجیب و غریبی پیدا می کردم. سنگین شده بودم و تمام بدنم رو جوشهای قرمزی پر کرده بود. کهیر وحشتناکی که هر ساعت بیشتر میشد. بعد دو روز که دکتر رفتم با دلسوزی نگاهی کرد و پرسید تو با این جوشها اصلا میتونی بخوابی؟!گفت مسمومیت جفته و با زایمان از بین میره. حدود یه ماه تا زایمان باقی بود و تحملش واقعا سخت بود. قرار شد یه هفته بعد بازم برم پیشش. خدا خواست که نیکم صبح فردا به دنیا بیاد. با یه زایمان ناگهانی و از پیش تعیین نشده. 2 تا بیمارستان چالوس همون اول صبح ردم کردن. گفتن بچه هشت ماهه است و احتمالا ریه اش شکل نگرفته. گفتن تو این شهر خراب شده دستگاه مخصوص برای نوزاد نارس وجود نداره. مجبور بودیم بریم به نزدیکترین شهری که این امکاناتو داشت. دوری از همسرم وحشتناک بود. اینکه ما خودمون نمی دونستیم چه تصمیمی بهتره و اینکه تو اون سر صبحی حتی گوشیشو جواب نمی داد. از زمین و زمان عصبانی بودم. دلم می خواست باهاش صحبت کنم و بهش بگم طاقت این اتفاق ناگهانی رو در زمان دوری از اون ندارم.اینکه دوست دارم قبل زایمانم ببینمش و حس کنم که کنارمه. کمی بعد صحبت کردیم و بغض من که داشت می ترکید و حرفهام که نا تمام موند. بقیه مراحل رو دور تند انجام شد. با خانواده رفتیم تنکابن و قبل از اینکه بتونم همسرم رو ببینم بستری شدم. کم کم درد های بی پایان زایمان رسید و بی توجهی پرسنل به این بهانه که بچه هر چه دیرتر به دنیا بیاد بهتره. نیکم اما بیشتر ازین حرفها عجله داشت. ساعت 8 شب 10 فروردین 88 بود که اومد.نمی تونم بگم درست بعد تولد اون لحظه که با نا امیدی از دکترش پرسیدم می تونه نفس بکشه یا نه، چه حالی داشتم!!
روزهای بعد روزهای شادی های عمیق و غم های زود گذر بود. خیلی زود به خاطر زردی پسرک باز برگشتیم به بیمارستان. یه بیمارستان دیگه ولی به همون اندازه کثیف و بی در و پیکر و غیر قابل تحمل. من بودم و تن خسته و دردناک از زایمانی وحشتناک و پسر کوچولوی نحیفی که برام زیباترین بود. بیش از دو روز رو تو دستگاه خاصی زیر اشعه موند. من هم تمام این 50،60 ساعت پلک بر هم نزاشتم. 2،3 مادر دیگه هم با بچه هاشون با ما هم اتاق بودن که 2 تاشون قبل از من اومده بودن و بعد زایمان مرخص هم نشده بودن. من آروم تو اتاق قدم میزدم و حواسم به بچه های اونها هم بود تا بتونن تو اتاق استراحت کمی بخوابن.
آخرین شب حوالی سحر سر و صداهایی تو اتاقهای مجاور و بخش پرستاری شد. رفت و امد پرستارا نشون میداد موضوع خاصی پیش اومده. کمی بعد خبر رسید یه نوزادو که چند ساعتی از تولدش میگذشته تو یکی از شالیزار های نزدیک قبرستان ول کرده بودند. کسی زنگ زده و خبر داده و حالا این کوچولوی یخ زده در حال مرگ رو اوردن بیمارستان. تو اتاقکی که یه گوشه اتاق ما بود.
حالم واقعا خراب شده بود. یه مادر تو روز های اول خیلی حساس تره. از اتاق های مجاور هی میومدن واسه دیدن نوزاد تازه. بعدش هم جیغ و داد کنان و پشت سر گویان می رفتن. موضوع جدید پیدا کرده بودن واسه پر حرفی های خاله زنکی.
من اما توان هیچ تفکری نداشتم. برای تماشا هم نرفتم. چیزی نبود برای دیدن. نه می تونستم به پدری فکر کنم که نیست. نه به مادری که بعد از یه زجر طولانی،ناف بچه اش رو با یه نخ می بنده و نصفه شب تو شالیزار ول می کنه. فقط یه کوچولوی زخمی و بی پناه بود که قدرت گریه هم نداشت.
دم صبح سر و صداها خوابید. رفت آمد ها هم کم شد. مادر های دیگه هم رفتن بخوابن. یه پرستار واسه سرکشی اومد. ظاهرا می خواست ازون کوچولو خون بگیره و نمی تونست. صدا کرد: یکی از مادرا بیاد کمک لطفا. خدای من، فقط من تو اتاق بودم. رفتم تو. ازم خواست یه چیزی رو نگه دارم.اصلا یادم نیست چی بود. فقط یادمه بدون اینکه به صورتش نگاه کنم کنار تختش زانو زدم . تنها چیزی که دیدم دست کوچولوی کثیفی بود که ازش خون می چکید.نتیجه تلاش خشن و سنگدلانه چند پرستار. یکی از تلخ ترین صحنه هایی که به عمرم دیدم. اون کوچولوی مظلوم بی صدا تا صبح هم دووم نیاورد. مهمون ناخونده ای بود و به همون جا برگشت که ازش اومده بود!!!
ببخشید که بعد این همه مدت برگشتم و با همچین پستی. ولی چند وقته اون دستهای کوچیک خون آلود از پشت پلکم پاک نمی شد.

با نیکداد در خیابان قدم می زنیم. خودم را با قدمهای کوچک کودکانه اش هماهنگ می کنم. صدای یک دختر و پسر جوان را از پشت سرم میشنوم . پسر میگوید "ولی هیچی اون پولیوری که مامان بزرگ برام بافته نمیشه. من پوشیدمش. سروش پوشیدش، ..."
و من عجیب دلم پولیوری می خواهد که مامان بزرگم بافته باشدش. نه، اصلا دلم مامان بزرگی می خواهد که برایم پولیور ببافد!!!!
مامان بزرگ، بابابزرگ. این روزها دلم عجیب تنگتان است.
دنیای این روزهای ما اصلا خوب نیست. لااقل بگویید الان دنیای شما چطور است؟!!


دارم التون جان گوش میدم. ۷:۳۰ صبحه. یه ساعته اومدم شرکت و از وقتی منتظر سرویس شدم، هدفونو گذاشتم تو گوشم و یکی از آلبوم هاشو گوش کردم. کم کم رسیدم به آلبوم بعدی. معجزه رخ داد. زمین به پرواز اومد. چی بگم. SIXTY YEARS ON ، TONIGHT ... ! دنیا واسم یه رنگ دیگه شد.
یکی از وبلاگهایی که تازگی می خونم، نونوش، یه پستی گذاشته بود که صبح خوندمش. آآآی گریه کردم. آآآی اشک ریختم!!!
دلم واسه اون روزا تنگ شد. روزای بی خبری و معصومیت. روزهای شیرین که اون موقع طعمشونو درک نکردم. که هیچوقت بر نمی گردن. همکلاسی های عزیز و دوستان قدیمی. که حالا هیچ کدومو ندارم پیشم. خوابگاه و سختی هاش. دانشگاه و تلخ و شیرینی هاش. شهری که اون روزها برام غریب و رنگی بود و حالا با وجود آشنایی، بی رنگه!

چند وقته باز تنبل شدم تو نوشتن. نمی دونم روزهام معمولی شدن و اتفاقی توش نیست یا این مریضی و فین فین و سرفه بیحالم کرده یا چیز دیگه. خلاصه که تا وقت دارم تو شرکت، می پرم گودرمو باز می کنم و وبلاگهای محبوبم و می خونم.
لیست وبلاگ ها رو هم بازبینی کردم. دیدم یه سری از وبلاگ ها که اوایل وبگردیم همیشه می خوندمشون، الان واسم خسته کننده اند. همشون رو نخونده رد می کردم. واسه همین پاکشون کردم و چند تا جدید جانشینش کردم. تو خونه هم یه ماهی میشه ADSL وصل کردیم و تو ف-ی-س-ب-و-ک عضو شدیم من و همسر جان. من زیاد حال نمی کنم باهاش. ولی یه چند تا از دوستان قدیمی رو پیدا کردم و حالی ازشون پرسیدم. اینش خوبه.
نیکی هم که مریض شده بود بهتره. ولی شب ها با گریه و ناله زیاد از خواب می پره و معمولا 1 تا 2 ساعت یه ریز گریه می کنه. نمی دونم چشه. خیلی داغونم بعضی روزا. به خواب کامل احتیاج دارم خیلی.
کار شرکت هم تا هفته پیش خیلی سنگین بود به خاطر پروژه جدید ولی یه قسمت از کارها رو انجام دادم و کمی سرم خلوت تره. با این همه معمولا تا نزدیک 5 می مونم شرکت. می دونم خیلی از افراد ساعات کارشون اینجوریه و بعضی شرایط خیلی سخت تری نسبت به من دارن ولی زندگی این روزا بدون انگیزه و انرژی مثبت و با تنی نیمه بیمار و احساسات کمی داغون ، سخت تر شده.
تازگی افکار خاله زنکی خیلی بیشتر شده تو مغزم. دلم زندگی با آرامش بیشتر می خواد. با شادی عمیق و واقعی. یه زندگی که توش اینقدر گیج و عصبی و درگیر نباشیم. که وقت داشته باشیم واسه خودمون. که وقت داشته باشم واسه خودم.
احساس می کنم به خودم بی توجهم. که وجودم، ظاهرم و روحم برام بی اهمیت شده. که یه جوری خودم رو می گردونم تو زندگی. که روزام بی رنگ شدن. بیحال شدن.
وای که چقدر غر می زنم.
ولی واقعا تغییر کردم. و به نظر خودم خیلی بد شدم. دیگه خوش اخلاق نیستم. خنده هام واقعی نیست. حساس زود رنج و عصبیم. زود دلگیر میشم از همه.
این تغییر ها هم مال یه روز و دو روز یه ماه و دو ماه نیست. عمیق شده.
دیروز بیرون بودیم. تو قیافه بعضی خانوما دقت کردم. طبیعیه که بعضی خیلی ساده بودن و شاید اغلبشون مشکلات و درگیری های خاص خود رو دارن. ولی از دیدن اینکه خیلی ها به ظاهرشون توجه می کنن، برای زیباییشون زحمت می کشن. به خودشون احترام می زارن و با ارزش می دونن ، لذت بردم. دروغ چرا. حسودیم هم شد.
فکر می کنم ظاهر یه نفر خیلی تو درونش تاثیر میزاره. وقتی ظاهر زیبا و شایسته و دلنشین باشه. از درون هم احساس خوبی پیدا می کنی. و به علاوه ظاهرت میشه آینه درونت. ظاهر نازیبا نشون میده درونت هم خالیه. البته شاید همه مثل من ظاهر بین نباشن.!!!
می خوام یه کم محکم تر باشم. یه کم احساسات زیبا و لطیف گذشته رو تو خودم زنده کنم. که واسه خودم وقت بزارم. کارایی که دوست دارم بکنم. دوست دارم کتاب بخونم. ورزش کنم. به ظاهرم توجه کنم. واسه آرایش کردن، لباس پوشیدن، مدل دادن مو وقت بزارم. می خوام محیط زندگیم همیشه تمیز و زیبا باشه. می خوام همنشین هام رو خودم انتخاب کنم. اصلا می خوام همنشین داشته باشم.
می خوام یه همسر خوب باشم. یه مادر خوب باشم. می خوام یه راز خوب باشم. حتی واسه خودم. می خوام خودمو دوست داشته باشم. میشه آیا؟؟!!

سلام سلام. با دستور پخت !!!قهوه در خدمتتون هستم. به درخواست تعداد کثیری از خوانندگان.( خواهر شوهر وسطیه)!![]()
نه اینکه منم خانه دار و آخر دستپخت و خانومی و اینا.
یه چند روزه چشم به راهه.همش کامنت میزاره پس دستورش چی شد. از یه طرف هم نگران اون قهوه ترک ام که ره آورد سفر خودمونه. تا حالا نپوسیده باشه کار خداست.
بعدشم ما سوغات رو آوردیم. خدمات پس از فروشش هم با خودمونه!
راستش کیفیت قهوه، بسته به استعداد آشپز، تو چند بار اول خیلی دلچسب نیست. مال خودم بعد 4، 5 دفعه درست کردن، قابل خوردن شد. به نظرم دفعات اول رو درست کنین و فقط خودتون بخورین که لعن و نفرین اهل و عیال پای ما رو نگیره!![]()
یرای هر نفر یه فنجون کوچیک آب خنک، یه قاشق مربا خوری پر قهوه و همون قاشق کمی خالی تر شکر رو بریزید تو قهوه جوش. کمی هم بزنید. قهوه میاد رو اب و کامل مخلوط نمیشه. روی شعله کوچیک و خیلی کم بزارید و بالا سرش بمونید تا کم کم جوش بیاد. می تونید کمی هم بزنید ولی اگه زیاد همش بزنید کفش از بین میره. کمی که جوشید و روش کف جمع شد آماده است. می تونید چند بار از رو شعله بردارید و دوباره بزارید تا کاملا دم بکشه. مال خودم زیاد کف نمی کنه شاید به خاطر هم زدن باشه یا اینکه شکر رو از همون اول اضافه می کنم. ولی طعمش خوبه. قهوه جوش هم شنیدم بهتره برنجی یا چدنی باشه. مال خودم استیله که نازکه و خیلی زود جوش میاد. فرصت کردم یکی دیگه می خرم.
راستی، قهوه خودمون رو به اتمامه.پس اگه دیدین طعم قهوه به مذاقتون سازگار نیست یا اینکه حس کردین دستورشو عمدا بهتون اشتباهی دادم، می تونین طبق پی نوشت عمل کنین.
پی نوشت مهم: سوغات نا مرغوب پس گرفته می شود.
پی نوشت مهم تر: خانواده کوچک ما تازگی دچار بحران سلامتی شده. آقای پدر که از 4،5 روز قبل سرفه می کرد و سرش سنگین و کمی آبریزش و کلا حال درستی نداشت. حدس زدیم آلرژی فصلی باشه که سابقه اش رو هم داشت. دکتر که رفت گفت یا آلرژیه یا سرماخوردگیه ویروسی. پسرک که دیروز مریض شد و بی تاب و سرفه و آبریزش و تب. فهمیدیم آلرژی نبوده.![]()
خانوم مادر هم پریروز دور از جونتون داشت تو شرکت کفش کارشو می پوشید که بره جواب مهندسشونو بده. مدیر بخش هم تو اتاق نشسته بود. بخاطر همین نتونست درست خم شه و کفشو بپوشه. کمرش گرفت و قفل شد. تا پایان ساعت کاری نشست سر جاشو جون کند بس که درد می کرد کمرش. اقای همسر رسوندش خونه.ولی به خاطر مریضی اهالی منزل کمر درد هنوز مونده به جونش.
دیشب دل درد و پیچش هم اضافه شد به دردا. شما تصور کنین خانواده ای رو که آقا سرش رو گرفته، خانوم شکمش رو، بچه هم دماغش آویزونه طفلک!![]()
چند روز بعد نوشت: خوش خبر باشم الهی. خودمم مریض شدم!!!![]()

ای بابا خواهر جان. تو بری که ما خیلی دلمون تنگ میشه!!!!!!!!!!!!!!